تبليغاتX
زخم گلادﻳاتور

زخم گلادﻳاتور

ترانه

 

من صاف وایسادم رو سرگیجه های زمین مث اشکهای مارادونا تو ایتالیا ،تو مکزیکوسیتی ، خنده های پله تو آمریکا .

صادقانه ترین کله زیدان توی ادوار جام جهانی پر قدرت و با تمام وجود به یاد انسانیت از دست رفته شادمانه تر از هد های فینال ۹۸

من نوزاد به به تو  ام تو خوشحالی پس از گل

استقبال سرد برزیل از قهرمانی بدون هیجان

چشماهی باجو ام آنطرف پنالتی های از دست رفته

من روی اراده ی خدا وایسادم وقتی که تصمیم گرفت تختی و قهرمان ملی کنه رضازاده رو مشاور املاک رابینسون. کلمنته رو ،رو دوست داشتن نوه هاش تو ورزشگاه بدون دستشویی تنها بذاره و دایی بشه سر مربی ایران .

من رکیک ترین شعر های نخوانده ی جهانم در ادامه ی بذله گویی های یک مربی

اینکه : شمسی خانم گفت چی گفت       در گوش من گفت چی ...

بچه های ما قلب شیر دارن وقتی تمام نا داوری ها به نفع اونا تموم میشه و یه خورده سازمان داری تیمو از دست می دن و قتی که تمرکز مودبانه ای ندارن روی تکل هایی که می تونه شکم حریف و پاره کنه ،چشم های یه سرباز و کور.

هنوز سه هفته ی دیگه مونده تا نفتی ها سلم سهیلوشون تبدیل به عزا بشه

شایدم نشه

هنوز مونده تا بدونی فوتبال یعنی چه

---------------------------------------------------------

پانوشت :عکس بالاییه من نیستم

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:42  توسط داوود شبانکاره  | 

 ۱ ) نبودم  حالا هم کمی تا قسمتی هستم پس منو ببخشین

مطمئن باشید دونه دونه سراغتون میام

۲ ) به من میگن قهرمان کارهای ناتمام   مرد خراب کردن سوژه های بکر  ((:

 

۳ ) فکر کنین من اولین کارمه آخه  طی چند مرحله برون روی هر چی داشتم و ...

امان از دست بیزاکودیل و فروزماید

 

 

تصعید

این کله پر از برفکه بزن کانال بالاتر      خوابش پر از بختکه تن سلول خاکستر

بزن کانال بالاتر که اینجا معصیت داره     ته این جمجمه سدی به نادونی دیوار۱

 

همش تصویر تکراری صدای وحشی خش خش    پر مرزای نک تیزی که جون می گیره با خط کش

مث گوشی اشغالی به بوق ممتدش مومن        مث ذهنی که وامونده تو منطق های نا ممکن

 

نگو مغزت هنو لیزه نگو حرفامو ترسیدی              نگو سر خوردی از فهم بلوغ غسل تعمیدی

بزن کانال بالاتر نگو که غرق کابوسی                 زبون وا کن اگه حتی بشه فحشای ناموسی

 

مث شلیک فریادی رها شو رو تن کوچه            حبابی شو که چشماشو به سقف آسمون دوخته

بذار این ذهن فرسوده تو فکر نو شدن باشه        ببین می شه گره هامون تو بی دندونی ام واشه

 

                                اگه این جمجه قد یه فنجون آسمون داره

                                بزن کانال بالاتر نگو که  ...

 

۱ ) که اینجا توده ی بدخیم ویار مغز بیمار

*  ۵ اسفند  تولدم مبارک

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1386ساعت 12:4  توسط داوود شبانکاره  | 

 

 

: اولین گام تو نوشتن خود نوشتنه .

 این تنها چیزیه که از اون فیلم یادم می یاد ولی وسوسه ی نوشتن تو دفترای نیمه تموم تو رو از نوشتن دور می کنه وقتی هیچ دفتر نیمه تمومی نباشه .همیشه همینطوره؟ شایدم دفترا وقتی که ذهن تو راکده می رن و یه جا قایم می شن تا تو نتونی باز لذت نوشتن رو تجربه کنی البته این لذت دو چندان می شه وقتی که دفترکهنه هم باشه والبته لزوما نیمه . هرچند فرقی نمی کنه چه تو اونا رو پیدا نکنی چه اونا قایم شده باشن قورباغه بی غذا می مونه چه پشه ها قایم شده باشن چه اون فکر کنه که تموم پشه های برکه رو خورده .فکرشو کنین قورباغه نتونه برای مدتی زبونشو دراز کنه خب اون کم کم مهارت های زیادی رو از دست می ده و دیگه فرقی نمی کنه که اون کجا زندگی می کنه و یا حتا اینکه اون تو آبگیر ولجن زاره که شاعرانه گی ش گل می کنه بهر حال اون ممکنه آواز خوندنم یادش بره وقتی که میمیره.

من گرسنه ام و وسوسه منو رها نمی کنه

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1386ساعت 12:25  توسط داوود شبانکاره  | 

 

 

داركوب

به من نك مي زني امشب به من كه سرد و خاموشم

مني كه برگ و بارم رو به باد هرزه مي فروشم

به من نك مي زني امشب تن تلخم پر بوسه

عـقـيم صـورتم بي لب سـپيـدار تو مايوسـه

تو گوشم زمزمه كردي ، به اين شهوت اميدي نيس

تو مي دوني نمي تونم آخه حرف جديدي نيس

من اينجا رو تن جنگل به ميخ بوسه مصلوبم

تواين اعدام هرلحظه هزارون دفعه جون مي دم

مي خواي(بیا) آغوشمو واكن مي خواي(بیا) لونه بساز امشـب

ببوس اين قلب چوبي رو، طپش هاي تن بي تب

تنم رو زير و رو كردي به بوسه غرق خونم كن

برقص و تو طواف من تو درگير جنونم كن

توي اين رابطه تنها پراز حسرت پراز بوسه

تو اين تكرار بي فردا سپيدار تو مي پوسه

پراز پاهاي سردر گم تو خاك جنگل ويرون

پر از دستاي خشكيده تو اوج آسمون مدفون

پر از تنهايي و رخوت پر تكرار بيهوده

حريص صحبتم اما  پر بغضي كه فرسوده

تو آزادي پر شهوت من اما بد زمين گيرم

به من نك مي زني و من تو داغ بوسه ميميرم

 

 

1 :  خوش زندگي دم به دم كمتر مي شه برام .

نبودم تو اين مدت رابطه مستقيم داره با همين مطلب

 اميدوارم اينقدركم نشه كه نه تنها شما بلكه خودمم يادم بره

 (اين 20وچند ساله چي كار مي كرديم يعني خوش مي گذرونديم!? )

2 : پراكندگي زواياي كار شايد به دليل سفيد شدن ذهنم تو جريانات اخير ِ

3 : كاش مي شد به هيچ چيز فكر نكرد حداقل برا چن دقيقه

4 :  ازتاثيرات بالارفتن تعرفه برق و سهميه بندي بنزين تو جنوب

 

* سكته

* خفه شدن نيمي از مردم تو ماشيناشون -->  كولر ماشينا خاموش !

* بالارفتن مصرف زيپ ( اين يكي محدوديت منطقه اي نداره )

 ۵ : ملی پوش بازنده از آن ما         

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1386ساعت 7:1  توسط داوود شبانکاره  | 

سلام

قبل از هر چیزی ادامه مطلب :

 نخ خورشید

 

یه طنابه توی میدون با یه عالمه دلاور  

صف به صف شونه به شونه همه جنگل تناور

یکی مثل ما ستاره اونا هم ماه ِ تو میدون

آسمون خونه ی بازی زمینم شاهد قانون

دریا بازیچه ی ما بود چشامون خیره به خورشید

عکس آفتاب و توی آب می شد از فاصله ها دید

ما می خواستیم که بمیریم اما فردا مال ما شه

روی سینه ی ستاره خورشید طلایی جاشه

 

توی گیجی تو هیاهو یه دفه گفتن شروعه

بکشین تا مرز مردن راه شب رو به طلوعه

کمر خم طـــناب و ما سـتاره ها کشـــــیدیم

لحظه ها سرگیجه داشتن ما به طوفان می رسیدیم

دریا بدقلقی می کرد ماه لجباز اونو می برد

گاهی وقتا یه ستاره به زمین خاکی می خورد

تو شلوغی تو تلاطم چشامون هیچی نمی دید

گوشامون حتا صدای نعره هامون و نمی شنید

نعره هامون توی میدون سقف آسمونو می شکافت

دسـتامون آبی آبو رج به رج خاطـره می بافــت

 

بین این همه ستاره توی کهکشون بازی

یکی توی گوشمون گفت نکنه یه وقت ببازی

 

پاهامون چفت زمین و  سایه پشت قد ما شد

ما طلسم و می شکستیم دریا روی مد ما شد

۱۰ ستاره ۱۰ تا ماهو روی شونه شون کشیدن

مرز آسمون شکست و خورشیدا به ما رسیدن

 

چقد طولانی شد نفس خودمم برید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:23  توسط داوود شبانکاره  | 

سلام

قبل از هر چيز اين آخرين پستم تو اين روزاي اين سال بده  پس عيد همه تون مبارك  

توي يه بازه زماني چقدر از دوستان خويشان و هنرمندان رو از دست داديم

بابك بيات ، رسول ملاقلي پور ، ناصر عبدالهي و خيلي هاي ديگه

بگذريم . اي جماعت از قديم و نديم شنيديم كه مي گن شعرا و ادبا و اصولا اهالي صنايع مستظرفه

از طبع لطيف و روحي ظريف برخوردارند تا جايي كه سهراب عليه السلام مي فرمان :

به سراغ من اگر مي آييد  نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من

خب  پس اين چه برنامه ايست كه بر سرمن مي آورند .اصلا چه كسي گفته خانه تكاني را من به تنهايي

آن هم كي مني كه از طبع لطيف و روحي ظريف برخوردارم !!! انجام دهم

البت تنهاي تنها هم كه نه ولي

ركورد 16 پتو تو 4 روز (دارم فقط پتو هاشو مي گم ) شستن كم چيزي نيستا ،

بايد تو گينس بنويسنش

 

 

 

در مورد اسم اين كار هنوز هم شك دارم  

                                                                                                                

تاثیر آفتاب  . من اینقدهاخمو نیستم

 

تهوع ۲ (سرباز )

 

تن لرزه هاي من در لحظه اي كه تو باور نمي كني حرفات خنجره عين حقيقته

 

مي خشكه آسمون تو چشم كور اين ثانيه هاي بد سيلي اين تفنگ روي شقيقته

 

من هم مقصرم  اما نه بيشتر                 اقرار مي كنم اما نه پيشتر

 

 

زل مي زني به من چشمات مرده نيست

لبهاي گرگ تو تشنه به خون كيست !

زل مي زني به من آره منم ببين

آلوده و نجس اين تكه از زمين

 

من هم مقصرم اين حق تو نبود

 

دستام غرق خون دستام مضطرب

خيره به صورت اين مرد ملتهب

دستام قه قه و دستام هق هقه

دستام نه نه اون دستاي سابقه

ديوونه پر طپش تب كرده بي پناه

تو بهت زايش اين آخرين گناه

ترسيده طفلكي دستام گنگ و لال

خون خورده ي كثيف مكروه يا حلال ؟

 

من هم مقصرم

 

نگو قانون من كوره

نگو دستام مغروره

نگو باور نمي كردي

كه اين سرباز مجبوره

 

آخه حرفاشون...

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1385ساعت 6:46  توسط داوود شبانکاره  | 

 

 
((... روزی اقتراحی در مجله ی سخن طرح گشت ،ما را مثل نقل !!خلط مویز بمیدان ادبا خواندند .سوال آن بود که کدام قهرمان را درادبیات فارسی می پسندید.
دور دورِ من شد می دانستم همه ی شعرا و قهرمانان بزرگ ادبیات ایران وارثان گردن کلفتی دارند .شعراهر کدام وصی و وکیلی دارند .فردوسی وارث بسیار داشت که چون اکثر مرده اند شرف بخرج می دهم و نامی نمی برم .حافظ وسعدی و نظامی وارث بزرگتری دارند که چون زنده اند می ترسم اسم ببرم و پدرم را درآورند .
قهرمانان حماسه و عرفان هم یار و یاور بسیار داشتند . می دانستم رستم بی کس و کار نیست ، سهراب تنها(بی پدر) نمی ماند ، اسفندیار شاهزاده است و دم و دستگاه خواهد داشت حتی افراسیاب ترکمن خو هم گرز و شمشیرش به کسی ارث رسیده است گفتم که موقع آنست که مظلوم ادبیات که مثل همه مظلومان بی کس است دریابم و آن مظلوم بی پناه ،ابن سلام شوهر لیلی ،بود من ویرا برگزیدم و جواب اقتراح را نوشتم بعضی ها بدشان نیامد و اینست که در ذیل می خوانید :

متن اقتراح
کدامیک از اشخاص داستانی را که در ادبیات فارسی توصیف شده اند بیشتر می پسندید و کدام صفات ایشان مورد پسند شماست ؟-
از من پرسیدند که کدام قهرمان ادبیات ایران را دوست دارم ؟
راستش را بخواهید من ازابن سلام  شوهر لیلی خوشم می آید و بهمان قدر که ویرا دوست دارم از مجنون مادر مرده تنفر دارم . البته ابن سلام قهرمان نیست شاید بتوان او را ضد قهرمان خواند ولی هر سمتی داشته باشد محبوب نیست . مهرو محبت من هم به ابن سلام در اثر مظلومیت اوست نه فقط در دوره ی حیات با احمق دیوانه ای چون مجنون روبروشد ودرنتیجه آبرو وحیثیت خانوادگیش را از کف داد،بلکه بعد از مرگ هم جماعت شعرا ،نویسندگان ،نقاشان ،مینیاتورسازان دست ازسرش بر نداشتند و ویرا بعلت ازدواج مشروع و صحیحی که کرده بود به باد انتقادات تند و زننده گرفتند .حتی در عکس ها هیکل او را که علی التحقیق با هیکل منحوس و جوکی وار مجنون هیچ تناسبی نداشت شکل دزدان سر گردنه کشیدند ،وفضیحتی نبود که بسرش نیاوردند . بمن ثابت شد که ظلم تنها درمیان سلاطین وحکام و گردنکشان نیست بلکه جماعت هنرمندان،طایفه ی نویسندگان وآل نقاشان واهالی صنایع مستظرفه هم به وسع خویش اگر دستشان برسد ظالمند و در حقیقت آب نمی بینند، وگرنه که شناگر ماهری هستند به عبارت دیگر ظلم امری فطری است والا که تا این حد مردی که به ناموس خویش اهمیت دهد، نگذارد یک دیوانه ی صحرا گرد بیابان نشین بدان تجاوز نماید را مورد  طعن ولعن و زخم زبان قرار نمی داند . از شما می پرسم گناه ابن سلام چه بود ؟ اینهمه شاعرو نویسنده و واقعه پرداز و نقاش به این مرد چه می گویند ؟ حقیقت حرف آنان اینست که چرا مانع وصال لیلی و جنون شد و [...]پیش نگرفت ؟ از مردی چنین نامردی خواستند . چون تسلیم به نامردی نشد بوی فحش می دهند ،نفرین می کنند ،براستی اگر ابن سلام غیرتی نبود ومی گذاشت مجنون هر شب با لیلی طرح وصال بریزد همه ،خوشحال نمی شدیم ؟ این طور نیست؟...))

                           رسول پرویزی – لولی سرمست - 1357

 


 

امشب ماه میمیرد

نرم و آهسته

به دارآویخته

               خفه 

 

سبیل پلنگی مُهِ وِل کُ تا بیا

سِه پِِل ِ زنگی مُهِ وِل کُ تا بیا

 


 

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1385ساعت 1:44  توسط داوود شبانکاره  | 

 

 

 

 

 

 

 

              

 

 

 

تنها مادر فهمید چه در چشمانم می گذرد

 

چند هزار سال پیش در چنین شبی شاید قبل ازپیدایش آدمی قرار بود که در 5/12/ 1362هجری شمسی من متولد شوم .چه زجر ها کشیده شد چه رنجها برده شد تا من بدنیا آمدم .حال که بیست و چند سال از این واقعه گذشته  برای بیست و چندمین باراین ققنوس مست آتش است،غرق در تلاطم امواج این موسیقی  . 

 

از این سالهای رفته چقدرش را زندگی کرده ام نمی دانم ،چقدرزنده خواهم بود و چقدر زندگی خواهم کرد باز هم نمی دانم و هزاران سوال که یا نمی دانم و یا ...

اصلا گور بابای همه ی این سوالا

یه جشن کوچیک که دعوتی نداره ،بدون شمع ،کیک و بدون آرزوهای خوب

دنیا خیلی بمن بدهکاره اینم روش

تولدم ...

 

+ نوشته شده در  پنجم اسفند 1385ساعت 9:13  توسط داوود شبانکاره  | 

 

 

                                                                                                        

                                                                          

حنجره آبستن تو خراش خون وخاطره                                

 

به دل چه تازه می تپی شفای روح باکره

 

بزن که هم نبض توام  رگ بریده ی جنون

 

بزن که در تو گم بشم  قلبِ من غرقه به خون

 

بیا و خودزنی  کن و منو به یاد من بیار

 

بیا و دیوونگی تو به پای عشق من بذار

 

 

 

 هوس با تو مبارکه شهوت پروانه شدن

 

عطش نشسته رو تن ثانيه هاي لخت من

 

پيله بزن حريم من دستاي تو تار مي شه

 

ميون اين شب سياه فاصله آوارمي شه

 

بزن که هم نبض توام  رگ بریده ی جنون

 

بزن كه اين پيله شده  بستراين غرقه به خون

 

ياغي ترينمو بيا زير پر و بالت بگير

 

ازمن نترس و بدتو  تو خوب لحظه ها بمير

 

بزن كه هم پيله ي من وسوسه شرط بودنه

 

حجاب لحظه هاي ما تار تو و پود منه

 

آسمون پيله ي ما دُرس به قد نفســـه

 

به هم زدن تو وسعتش  بوسه به شرط هوسه    

 

 بزن كه اين پيله ديگه از من و تو خسته شده

 

پاره كن اين پرده رو كه آسمونم بسته شده

 

بزن كه هم نبض تو ام ...

 

 

 

 

 يكي به من بگه كارام رو به زواله يا ...

 

باور كنيد اگه اينو رو ديوار مي كشيدم ديگه اخراج بودم واسه همين يه كاغذ چسبوندم

 

به ديوار و بعد شروع كردم .

 

ديوارهاي اتاق من ، عاشقشونم .اين پيله ديوارهاش خيلي خوبه 

 

ـ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

بازي

 

 

1:  موهام داره مي ريزه

 

2: الان دارم فكر مي كنم هيچوقت به ايده ال هام تو زندگي نمي رسم

 

3:    خيلي بدم مي ياد  كسي تو حرفم بپره ، چون ذهنم خالي مي شه

 

4:زخم گلادياتور اصلا ربطي به ترانه نداره اون يه مجموعه سپيده كه زمان داره اتفاقاتشو بوجود مي ياره

 

5: اولين كسي كه با ديدن كامنتش به هيجان اومدم محمد نويري بود .لازمه همين جا بخاطر راهنمايي هاش  ازش تشكر كنم .ممنون ممد

 

 

 

منم باران رويا - نفرين نامه - ارامش سكوت - محمد نويري و كوروش شبانكاره رو به اين بازي دعوت مي كنم

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1385ساعت 7:25  توسط داوود شبانکاره  | 

 

 

مي گي حرفاشون درسته

                                   منفجر مي شم و مي گم

                                                                   واسه چي عقب كشيدي

دس به من نزن عقب تر

                                   تو ديگه اون كسي نيستي

                                                                     كه به داد من رسيدي

 

محرم فكر پليد سايه هايي

                                     با اونايي

                                                         يه چيزي از اونا كمتر

بگو اين ژست و نقاب و

                                   چقده كرايه دادي

                                                          دس تو بكش عقب تر

 

خفه شم ،نگم ، بسوزم

                               گم وگنگ و بي صدا شم

پر خون واژه سكوت و

                                به لب خسته بدوزم بي هوا شم

 

نگو اين بازي تمومه

                                ما كه برد و باختمونو

                                                                    همه ي دنيا مي دونن

نگو بي صدا، تمومه

                                كيا رو ديدي كه اينجا

                                                                     روي حرفشون بمونن

 

دس تو سيلي كوره

                     مث بمبي روي پلكام

                                               چش مي خوام چي كار،ببينم

                                                                             واسه تو بيا و بردار

صداي سوت قطاره

                     توي گوش بي كسي هام

                                               دارم از خودم مي افتم

                                                                           يكي پامو زده سردار

 

خفه شم ،نگم ، بسوزم گم وگنگ و بي صدا شم

پر خون واژه سکوت  و  به لب خسته  بدوزم

 

ترس و تو رگام بخوونم  روي تاريكي بمونم

ماشه ، شليك ،  تهوع   داره مغز استخوونم

 

 

مي گي حرفاشون درسته

                                  منفجر مي شم و مي گم

                                                                مث سگ دروغ مي گي

 

+ نوشته شده در  دهم مهر 1385ساعت 12:37  توسط داوود شبانکاره  |