پُرِ مرگم پرِ طاعون پرِ پاييز و زمستـــــون
يه زمين بي بهارو ابراي عقيــــــم بارون
حس سرخوردهي يأسم زير سايه هاي نفرين
يه شكستم كه شكسته تو قسم هاي دروغين
يه طلسم نحس وجادو روي اسمم وپوشونده
تن تاول زده ي شب دل فردام وســـوزنده
تو خزون سردسنگی می شکنی مث یه شیشه
می دونی آخه عزیزم با یه گل بهار نمی شه
رد پای روح شیطون روی لاشه های خاکه
تن صد حفره ی قبرا به هم آغوشی م هلا کـــه
من نفرینی تنها بوسه هام تلخی مرگه
واسه توهیچی ندارم این خزون اگه قشنگـــه
اگه سرخ ِ اگه زرد ِ اگه رنگ عاشقانه اس
مرثیه خوون وجهنم، تو روزای بی ترانه اس
یه چیزی یادم رفت بگم
این نقاشی بالاییه یه مجسمه اس
از کارای البرتو جاکومتی
که باز رو دیفار خونه ی ما جا خوش کرده
